The Iranian Writers' Association (in Exile) Logo
 

 

چهار شعر از ناظم حکمت

برگردان: بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu

دختر بچه

درها رو من می‌زنم
درها رو يکی ـ يکی.
به چشم شما دیده نمی­شوم
مرده‌ها ديده نمی‌شوند.

 از مردنم تو هيروشيما
يه ده سالی می‌گذرد.
دختری هفت ساله‌ام،
بچه‌های مرده بزرگ نمی‌شوند.

نخست موهایم آتش گرفت،
چشم‌هایم سوخت و برشته شد.
يک مشت خاکستر شدم،
خاکسترم در هوا پخش شد.

 من از شما برای خودم
هيچ چیز نمی‌خواهم.
حتی آب‌نبات هم نمی‌تونه بخوره
بچه‌ای که مثل کاغذ سوخته.

 درهاتونو می‌زنم
خاله، عمو، يک قول بده.
بچه‌ها کشته نشند
آب‌نبات هم بتونن بخورن.

 

 

دنیا را به کودکان بدهیم

 

دنیا را به کودکان بدهیم حداقل یک روز

بدهیم مانند بالونی رنگارنگ بازی کنند

بازی کنند آواز سر دهند در میان ستارگان

دنیا را به کودکان بدهیم

بدهیم مانند یک سیب بزرگ مانند یک تافتون گرم

هیچ نباشد یک روز

دنیا  را به کودکان بدهیم

 یک روز هم باشد دنیا دوستی را درک کند

کودکان دنیا را از دست ما خواهند گرفت

درختان ابدی خواهند کاشت

 

21  مه1962، مسکو

 

به تو می­اندیشم

 

به تو می اندیشم

بوی مادرم به مشامم می رسد

بوی مادرم که زیبای دنیاست

سوار شده ام

بر چرخ فلک عید درونم

تو می چرخی

دامن ها و گیسوانت پرواز می­کنند

چهره سرخ شده ات را

گم می کنم و باز می­یابم

سبب چیست

که تو را مثل زخم چاقویی به یاد می آورم؟

سبب چیست

در حالی که دوری

صدایت را می شنوم و

از جا می­پرم؟

زانو می زنم و

به دست­هایت خیره می­شوم

دوست دارم

دست هایت را بگیرم

اما نمی توانم

تو در آن سوی شیشه هستی.

گل من!

من تماشاگر مبهوت نمایشی هستم

که تو در تاریک روشن من

بازی می کنی.

  

پدر

 

پدر!

آغاز هر سال نو

         به تو

                  فقط

یک پیام دارم:

«تو را چقدر زیاد دوست دارم

                   آن­قدر که

طولانی­ترین زندگی را برای شما...»

 

پدر!

پدرم، عزیزم، برادرم، رفیقم!

نه در مقابل ظلم، نه مرگ، نه ترس

                   سرم تسلیم فرود نمی­آورم.

تنها در مقابل تو

                  سر خم می­کنم.

پدرم، عزیزم، برادرم، رفیقم...

 

ناظم حکمت    

1 - 1 - 1932

بازگشت به صفحه نخست