|
خاطره
امیر مومبینی
اگه شب دوباره پيدا بشه
بادا توی برگ
بكشن پنجهی سرد و
بخونن قصهی مرگ
اگه يك سر بشه صحرا سفيد
ار كوچهی برفی بشه ساكت
بشه هر خاطره تنها
خالی و بدون رنگ
اگه بارون بباره
خيس بشه دفتر
پاك بشه مشق شب و
جوهر قرمز بریزه
خون بره هرجا
مث جنگ
اگه روبان سفيدت
مثه يك خوشهی ياس
بشه آويزهی يك شاخه
وآويزهی يك شاخه بشه
شونهی سرخت
مث
لاله
دم بادای مهاجم بشه پرپر
بيفته
حوضك کوچک بشه گريون
در چوبی بمونه بسته
بشه قفل قدیمی پر زنگ
اگه خالی بشه كوچه
اگه تنها بشه خونه
اگه اون ياس سفيد توی
باغچه
گم كنه بوی تو را و
توی ايوون زير ماه
هيچ كس منتظر من نباشه
جز دل تنگ
باز در جستجوی سايهی
خوشبوی تو
ای خاطره
ای گمشده در باد چو ياد
میزنم شیشهی شیدای دلم
را بر سنگ
چون يكي سايهی تنها
يه مسافر
ز فراسوی زمانهای
فرامُش شده
يك روح رها
خواهم از كوچه گذشت و لب
حوض
دفتر مشق تورا باز ورق
خواهم زد
شانهی سرخ تو در دست
صدای نفست با من و اندر
نفس من
گلی از ياس به دست
از پلكان می گذرم
هر اتاقی هنوز از عطر تو
سرشار
به هرگوشه نشانيست
اما تو
پس پهنای زمان پنهانی
بی تو
با ياد تو
با گرمی دستان پر از
جوهر تو
میروم آن سوی شط عمر
به ايوان فرو رفته به
آغوش علفها
روی آن نيمكت چوبی
كه نوشتم
اولين شعر قشنگم
«تو را من دوست»
و نگفتم «دارم»
با مدادی كه هنوزم
توی گلدون پر از سبزه به
جاست
مینويسم
«دارم»
و فرو میروم اندر مه
پايان غروب
با سرنگشت سواری تنها
پلكها را به نگهداری
جاويد تو در ياد بهم میدارم.
پایان
امیر مومبینی
Amir.mombeini@gmail.com
:از این نویسنده
درشکنجه گاه (3) : امیر ممبینی
در شگنجه گاه(1و2
) : امیر ممبینی
|