The Iranian Writers' Association (in Exile) Logo

 

 

دو كوچه و يك شهر

دكتر مجيد نفيسی

 

 

وقتی كه من بزرگ می شدم شهر اصفهان خاك آلود بود. كوچه ها و خيابانها را می كندند تا لوله ی فاضلاب بكشند. در برخی محلات خانه ها را خراب ميكردند تا خيابانهای باريك را پهن كنند يا خيابانهای تازه بكشند. در نيمه های دهه ی سی من خود شاهد خراب كردن خانه ها در بيدآباد و سينه پايينی برای كشيدن خيابانهای مسجد سيد و عبدالرزاق بودم. خانه ی ما در كوچه ی جهان نما بود چسبيده به دروازه دولت. آن زمان من پنج سال داشتم و برادرم سعيد سه سال. من هر روز بايد می رفتم به كودكستان پرتو نزديك پل مارنان. با وجود اين كه ناظممان خانم پازوكی زن مهربانی بود و حتی گاهی ما را برای خواندن آواز همراه با جهان بخش پازوكی به ساختمان دو اتاقه ی راديو اصفهان در خيابان دنبال رودخانه می فرستاد،‌ اما من رفتن به سرلت محمدحسين بيك و تماشای مرغابی ها را به ديدن قيافه ی آقای اخلاقی مدير كودكستان ترجيح می دادم. اين بود كه يك روز صبح دست سعيد‌ را گرفتم و پيش از اين كه آقا رضای راننده ماشين را از گاراژ درآورد از در خانه زديم بيرون.
در گذشته چند بار با دايه ام زهرا سرلت رفته بودم. بقچه ی رختها را روی سرش می گذاشت و لق لق كنان می رفت و به لب آب كه می رسيد روی تخته سنگي مي نشست و مي افتاد به جان رختها. من به مرغابي ها نگاه مي كردم و مي گفتم: "نجسي" به اين اميد كه مرغابي ها سرشان را زير آب كنند و خودشان را بشويند. زنهاي ديگر هم دور تا دور نهر يا مادي "فدن" و جوي هاي لت به لت آن نشسته بودند و رخت مي شستند و با يكديگر حرف مي زدند. مادي فدن از زير خيابان شاه مي آمد و از كنار مدرسه ي اسلامي علوي مي گذشت و در سرلت به شعبه هاي مختلف تقسيم مي شد.
سعيد خاموش بود و داشت پستانكش را مي مكيد. مسجد كازروني با گلدسته اش از در خانه پيدا بود. مؤذنش مرد‌ خپله و خوشرويي بود كه ريشي حنايي داشت و هميشه شست پاي راستش از سوراخ كفشش پيدا بود. وقتي كه زهرا از ضربت خوردن حضرت علي به دست ابن ملجم مي گفت من هميشه خيال مي كردم كه اين اتفاق در مسجد كازروني رخ داده است. روبروي مسجد، دكان غلام ماست بند بود. او تغارهاي ماستش را روي يك طبق بزرگ اريبي که به ديوار تكيه داده شده بود مي چيد: بزرگترها در پايين و كوچكترها در بالا. از طرف چپ دكانش راسته يمغازه ها شروع مي شد: ذغالي، سيرابي، سبزي فروشي، سلماني، خياطي و . . . چند سال ديرتر يك مغازه ي خواربارفروشي در طرف راست ماست بندي باز شد. شبي كه فردايش پدرم مي خواست براي ديدن دوره ي نوار قلب به آمريكا برود من به اين مغازه ي تازه باز شده رفتم و پيش از اين كه پدرم چمدانش را ببندد با يك بسته ي آب نبات زرشكي برگشتم. تا چند ماه هر وقت كه نامه ي پدر از آمريكا مي آمد مادر گزارش او را براي ما مي خواند كه تا آن روز چند تا از آب نباتهاي مرا خورده است.


پس از گذشتن از مسجد ما براي رفتن به سرلت به كوچه ي باريكي پيچيديم كه از بغل يك تيمچه مي گذشت. در آستانه ی آن دو دولابچه بود كه در يكي از آنها زني كولي زندگي مي كرد. او شليته به تن داشت و سبد مي فروخت. در صحن تيمچه، عدل هاي كالا گذاشته شده

 بود براي حمل با شتر. دورتا دور، دكان ساعت سازها و پيشه وران ديگر ديده مي شد. در مدخل ديگر تيمچه كه به خيابان شاه راه داشت دكه ي نوشت افزار فروشي خدابخشيان داير بود. پس از آن كه به مدرسه رفتم گاهي دفترهاي خود را از او مي خريدم. او نام خود را پشت دفترهاي كاهي اش چاپ مي كرد، اما به جاي كلمه خدا سه نقطه مي گذاشت. ميان او و فروشنده ي دكه ي ديگر لوازم التحرير به نام تحريريان هميشه رقابت بود. تحريريان برخلاف خدابخشيان ريزه اندام قدي بلند داشت و هر چه خدابخشيان خنده رو بود او بداخلاق.
معمولا چند دقيقه طول مي كشيد تا او جوابت را بدهد، انگشت شستش را از سريش پاك كند و يك دفتر كاهي به دستت دهد با نقش يك جدول ضرب پشت آن.

 

وقتي كه من و سعيد به سرلت رسيديم به دست راست پيچيديم و دنبال مرغابي ها به راه افتاديم. نوكهايشان سفيد و زرد ‌بود و روي سر و گردنشان پرهاي سرخ و سبز داشتند. مادي به فاصله ي اندكي زير يك ديوار مي رفت و ناپديد مي شد. كنار ديوار دري بود كه هنگامي كه از زير آن رد شديم بسته شد و هر چه كرديم چفت آن باز نشد. ناچار از كوچه اي كه ما را به سوي مسجد سيد مي برد به راه افتاديم. در راه حسن تبري را ديديم كه چون باباطاهر عريان بود. او فقط لنگي به كمر داشت و پاي برهنه مي دويد‌. دو تبر بزرگ روي شانه هايش دائما به هم مي خورد و حضور اين هيزم شكن مردم گريز را اعلام مي كرد. پس از رسيدن به مسجد سيد كه در دوران قاجاريه ساخته شده به سمت باغ حاجي پيچيديم. آنجا داشتند خانه ها را خراب مي كردند و راهي خاكي از ميان خرابه هانمايان بود. من و سعيد دست يكديگر را گرفته بوديم و با ترس و لرز جلو مي رفتيم. بيدآباد قلمروي ما نبود و همه چيز هراس انگيز مي نمود: از ماشين هاي زرد رنگ خانه كوب بگير كه ديوارها را خراب مي كردند تا گروهباني كه پشت سر ما مي آمد و دست زن و بچه اش را گرفته بود. او ناگهان چنان بلند‌ عطسه كرد كه ما از وحشت همديگر را بغل كرديم.
سينه پاييني پر بود از خانه هاي كوچك زنبوري. شايد امروز هنوز هم برخي از اين خانه ها در جودباره و اطراف ميدان كهنه باقي مانده باشد. اين محله كهنه ترين بخش شهر اصفهان است و مسجد جمعه ي آن بر روي آتشكده اي كهن بنا شده است. اصفهان در دوره ي زياريان و آل بويه رشد كرد و در زمان سلجوقيان به صورت پايتخت درآمد. من اين بخش از شهر را تا اندازه اي مي شناختم. زيرا بسياري از خويشاوندان ما در آنجا زندگي مي كردند. اگر از ميدان كهنه به سمت شمال مي پيچيديم سر از طوقچي و شفاخانه ي ابن سينا درمي آورديم. او سالها در اين محل به طبابت و تدريس سرگرم بوده است. ما از سمت جنوب رفتيم و به ميدان شكرشكن رسيديم. در آنجا من ديگر گل از گلم شكفت، زيرا مي دانستم كه به خانه ي عمو كريم نزديك شده ايم. اگر از دست راست مي پيچيديم سر از ميدان نقش جهان درمي آورديم. شاه عباس اول در آنجا مقر پايتخت خود را با عالي قاپو و مسجدهاي زيبايش ساخت. او آن را از سوي قيصريه به بازار بزرگ و مسجد حكيم وصل كرد و از سوي چهل ستون به چهار باغ، رودخانه ي زاينده رود و پلهايش. سكينه دايه ي سعيد داستانهاي شاه عباس را براي ما نقل كرده بود. شاه برخي شبها لباس مبدل مي پوشيد و براي دادرسي به ميان مردم مي رفته است. اما ما از دست راست نرفتيم و برعكس به دست چپ به خيابان احمدآباد پيچيديم كه قبر ملكشاه و خواجه نظام الملك در آنجا قرار دارد. سپس به خيابان پا قلعه وارد شديم كه به قلعه تبرك مي خورد كه قدمت آن به پيش از دوره سلجوقي برميگردد. اين خيابان در ايام كودكی من تعريض شده و نام تاج به خود گرفته است. در پاقلعه چشمه هايي از زمين مي جوشند و آبشان در نهرهايي روان مي شود كه به آن "كي" بر وزن "جي" مي گويند. دهات خوراسگان كه در شرق اصفهان قرار دارد از اين كي ها سيراب مي شوند. مادي هاي اصفهان برخلاف كي هاي پاقلعه از زاينده رود آب مي گيرند. آن طور كه از "طومار" شيخ بهايي برمي آيد تقسيم آبشان در دوره ي صفويه صورت گرفته است. من با عمو محمد و پسرهاي عمو كريم چند بار براي گل بازي از خانه ي خانم، مادربزرگ پدريم به لب چشمه رفته بوديم. ولي اين بار ما تا آنجا نرفتيم و كمي پايين تر از يك سقاخانه به كوچه ي حاجي پوستي پيچيديم كه در ته آن خانه ي عمو كريم قرار داشت. در را كوبيديم و با كمال تعجب مادر را ديديم كه در را باز كرد. او لباس سياهي به تن داشت و مثل هميشه زيبا مي نمود. مادر به همه كلانتری هاي اصفهان خبر داده بود كه ما گم شده ايم و جخت آمده بود تا سراغ ما را از زن عمو بگيرد. چشم هايش نمناك بودند هم از گم كردنمان و هم از باز يافتنمان. قهرمان و ضد قهرمان اين ماجرا البته خود من بودم كه هم خشم مادر را برانگيخته بودم و هم ستايش او را. سعيد ‌حرف نمي زد و هنوز داشت فيلسوفانه پستانكش را مي مكيد. هيچ كس در آن هنگام نمي دانست كه ما دو برادر نزديك بين هستيم. شايد اگر در آن زمان عينك داشتيم مي توانستيم زودتر خود را به خانه ي عمو برسانيم.
در تابستاني كه من سال سوم دبستان را تمام كردم خانواده ي ما به خانه ي تازه سازمان در باغ جنت نقل مكان كرد. در دوراه شاه عباس اين محل جزو دهكده ي عباس آباد شمرده مي شده و در همين جاست كه شاعر سبك هندي صائب در خانواده اي تبريزي به دنيا مي آيد. همسايگان در باغ جنت چندان با يكديگر رفت و آمد نداشتند و از دكانها و زندگي شلوغ دروازه دولت در اينجا خبري نبود. باغ جنت از طريق كوي جودها به ميدان مجسمه وصل مي شد. يهوديان ساكن اين كوچه از طبقه ي متوسط بودند. خانه هايشان از ترس تالانگران ديوارهاي بلند داشت. ميدان مجسمه و چارباغ البته پر از مغازه بود ولي ميان مغازه دارها و اهل محل احساس نزديكي وجود نداشت، زيرا برخلاف دكانهاي بقالي، ذغالي و سبزي فروشي كوچه ي جهان نما كه به رفع احتياجات روزانه ي مردم مربوط مي شد، مغازه هاي محل جديد‌ بيشتر به بنگاهها مثل تجارتخانه ي سيك هاي هندي يا صنايع دستي مانند قلمزني ها و منبت كاريها اختصاص داشت. البته پدرم هنوز در كوچه ي جهان نما طبابت مي كرد و من رابطه ي خود را با محله ي كودكي ام از دست نداده بودم. يك روز سوار بر اولين دوچرخه اي كه به پاس ورود به دبيرستان براي من خريده بودند به محله ي دروازه دولت رفتم و تمام كوچه هاي پيرامون اولين خانه ام را زير پا گذاشتم. ثمره ي آن شعر بلند "براي سنگ صبور" بود كه در سال 1345 به همت سيروس طاهباز در شماره ي 13 گاهنامه ي آرش در كنار شعر فروغ به نام "تنها صداست كه مي ماند" منتشر شد. شعر من اگر درست به ياد آورم اينطور آغاز مي شود:
"بر دوچرخه اي پا به ركاب بودمكه با چرخ زمان مي گشت
آه، باز از آن كوچه ها عبورم بود . . .
و در آن اين دو خط به صورت ترجيع بند تكرار مي گردد:
"دستنبوها رسيده بودند
و هوا بوي نارسي مي داد"
خانه ي جديد در باغ جنت اگر چه رابطه ام را با مردم كوچه و بازار سست كرد، اما در عين حال مرا با دل تپنده ي اصفهان، زاينده رود پيوند داد. معمولا عصرها پس از بازگشت از مدرسه براي هواخوري به كنار رودخانه مي رفتم و غروب آفتاب را از روي سي و سه پل يا پل فلزي كه چند سال پيش از نقل مكان ما ساخته شده بود تماشا مي كردم. صبح ها هميشه با ديدار كوه صفه سر از خواب برمي داشتم كه چون شتري مي نمود كه به دنبال ساربانش مي گردد. وقتي كه پس از صبحانه سوار بر دوچرخه بيرون مي زدم ناگهان با صدها دوچرخه سوار روبرو مي شدم كه چون من به مدرسه مي رفتند يا كارگراني بودند كه با بقچه ي ناهارشان آونگون از دسته ي دوچرخه مي خواستند از طريق پل خود را به كارخانه هاي ريسندگي و بافندگي جنوب زاينده رود برسانند.
گاهي پيش مي آمد كه با دوستي براي پياده روي به جنوب رودخانه مي رفتم. يكي از اين افراد حسين بود كه بعدها خواهركم نوشين او را به همسري برگزيد. حسين تازه از زندان شاه آزاد شده بود و به اندازه ي دو سال حرف داشت. آن بار گردش خود را از كوچه جوزدان آغاز كرديم كه به پشت محله ي جلفاي ارامنه مي رسيد. اگر يهوديان جودباره، ما را با گذشته ي چند هزار ساله ي اصفهان پيوند مي دادند ارامنه برعكس، با حضور سيصد ساله شان در آن سوي رود براي ما پلي شده بودند به سوي فن آوري و فرهنگ غرب. خيابان شاپور پر بود از مغازه ي مكانيك هاي ارمني. كليساي وانك با ميدانچه ي سنگفرش شده اش مرا به ياد شهرهاي روسيه و فرانسه مي انداخت كه وصفشان را در داستانهاي تولستوي و بالزاك خوانده بودم. كوچه ي جوزدان پس از طي مسافتي طولاني به بيشه ها و باغهاي اطراف زاينده رود‌ در غرب شهر مي رسيد كه پر بود از شكوفه هاي گيلاس. اينجا قلمروي دهقانان ميانه حال "بكار و بفروش" بود كه در سراسر بلوك ماربين و لنجان پراكنده اند. آنها همراه با بازاريان و پيشه وران داخل شهر اصفهان ستون فقرات جنبش اسلامي را تشكيل مي دهند. گاهي مي شد بسته ي الواري را روي آب ديد‌ كه يك يا دو نفر بر روي آن سوار بودند. آنها تنه ي كبوده ها را براي الواربري به اصفهان هدايت مي كردند. كوچه باغي عاقبت ما را به دهكده ي قصرآباد و كوه آتشگاه كشانيد. وقتي كه از بالاي كوه به رودخانه نگاه مي كردي درمي يافتي كه چرا بلوك پيرامون را ماربين ناميده اند. زيرا رودخانه از آن بالا به ماري مي ماند كه در ميان بيشه ها و باغهاي اطراف به پيش مي خزد تا اين كه عاقبت خود را به دروازه ي شهر برساند. آتشگاه يكي از باستاني ترين جاهاي اصفهان است و پيوند اين شهر را با دين زرتشت نشان مي دهد.
يك بار با حسين از طرف شرق زاينده رود حركت كرديم و از كنار تلواسگان و پل تازه ساز بزرگمهر خود را به پل شهرستان رسانديم كه در زمان ساسانيان ساخته شده است. ظاهرا يكي از خلفاي عباسي بر روي اين پل به دست فداييان اسماعيلي كشته شده است. ويرانه هاي دژهاي اسماعيلي را مي توان در كوههاي اطراف اصفهان ديد: شاهدز و قلعه بزي در جنوب غربي، ديو سلام در جنوب شرقي و كوه سيد محمد در شمال غربي. اسماعيليه با روشن كردن آتش بر فراز اين دژها به يكديگر پيام مي رساندند و زمينه را براي شورش عليه حكمروايان سلجوقي در شهر فراهم مي كردند. ما تا پل چوم پياده رفتيم كه در چند فرسنگي شهر قرار دارد. سپس با گذشتن از روي پل خود را به جاده ي دشتي رسانديم. در ده اشكاوند منتظر ميني بوسي شديم كه ما را به پل خواجو بازمي گرداند. اشكاوند يكي از دهات بلوك كراج است. ده اصفهانك روبروي آن قرار دارد كه مانند برخي از خيابانهاي پر درخت اصفهان، كوچه هاي دالان بهشت دارد. نشانه ي چشمگير بلوك كراج برج هاي كفترخوان آن است. جاليزكارهاي كراجي از فضله ي كفتران كود مي سازند. من در يكي از اين برج ها كتاب پنهان مي كردم.
از زمان پي ريزي كارخانه ي ذوب آهن در حومه ی اصفهان، و بويژه پس از اين كه در اوايل دهه ي پنجاه بهره برداري از آن آغاز شد، بافت طبيعي و اجتماعي شهر به سرعت رو به دگرگوني گذاشت. شهر از هر چهار سو گسترش يافت و مهاجران از كشورها و شهرهاي ديگر به آن هجوم آوردند. تا پيش از آن، خوردن غذا در بيرون خانه چندان مرسوم نبود ولي طولي نكشيد‌ كه اغذيه فروشي ها و غذاخوري ها در هر كوي و برزن سر درآوردند. من با حسين پس از پياده شدن از ميني بوس كراج كنار پل خواجو ايستاديم و همانطور كه به شير سنگي آن نگاه مي كرديم از يك جگركي چند سيخ جگر و دل و قلوه خريديم و همراه با دوغ پايين داديم. پياده روي كنار زاينده رود و گفت وگو از دردها و اميدها به ما نيرو داده و در عين حال گرسنه مان كرده بود.
آيا گرد و خاك شهر پس از اين همه سال فرو نشسته است و اصفهان ديگر مي تواند در آينه ي شفاف زاينده رود به خود بنگرد و چهره ي خود را باز شناسد؟ نمي دانم. من سالهاست كه از شهر خود دور افتاده ام. سعيد‌ و حسين هم كه ديگر در ميان ما نيستند تا براي من از مرغابي هاي سرلت و بزهاي كوه آتشگاه خبر بياورند. با اين همه دلم خوش است كه هنوز رودخانه ي زاينده رود در دل شهر كودكي و نوجواني من جريان دارد. مردم مي توانند غروبها در كنار آن راه بروند. روي زمين سفره پهن كنند و گرد هم كباب شامي و نان سنگك و ريحان بخورند و به تار جليل شهناز و آواز تاج گوش دهند ــ و بگذار كمي هم بلندپروازي كنم ــ شعر بلند "زاينده رود" مجيد‌ نفيسي و دهها اثر نويسنده هاي معاصر ديگر اصفهاني را بخوانند. من در غم دوري از زاينده رود، اين دل تپنده ي اصفهان بود كه در سال 1986 در شعري به نام "آه ‌از شهري كه رودخانه ندارد"، چنين سروده ام:
آه از شهري كه آه نمي كشد
آه از شهري كه گريه نمي كند
آه از شهري كه چشم هايش خشك شده
آه از شهري كه زمزمه نمي كند
آه از شهري كه لب هايش مهر شده
آه از شهري كه رودخانه ندارد‌
آه از شهري كه لب آب ندارد
آه از شهري كه يار همراه ندارد
23 فوريه 2006


زاينده رود

مجيد نفيسي

براي نفيسه

انگشت بزن! انگشت بزن!
هر آنچه خورده اي پس خواهي داد:تلخ ها، ترش ها و شورها
پسابه هاي رود، لجن و لاي
دروغ ها و سرنيزه ها
آه چه ميگويم من
ايستاده در غرفه ي تاريک پل
پشت به ديواره ي سنگي
گاه بيدار و گاه خواب
تا چشم کار مي کند
آب است، آب
برفابه ي قله هاي بلند
هاي و هوي بزها
مشک هاي پر باد
کِل کِل زنها
و نقاره ي توشمال
ضرب چوبدستي ها و رقص چوخا
برفي که از پستان زردکوه دوشيده مي شود
از نياي مادري
از قبيله ي پدري
از قوم باستاني
از غم ها و شادي هاي مشترک
از چرخيدن بر کوه ها
و درآميختن با دره ها
از غم غربت لربچه اي وامانده از کاروان
از تير دردي که پستان زائو را
به شير مي نشاند
تا دشتهاي تشنه
تا بوي خوش شالي
تا بوي گس بيد
تا بوي جوانه ي چنار
تا تبريزي ها
تا کبوده ها
تا درختان گونجاني
سيبري ها و سيب هاتا لاله ي سرنگون فريدن
تا بادام شيرين سامان
تا شالي سبز لنجان
تا نگين سرخ آتشگاه
تا چشم باز ماربين
با کارگر لر
با ميراب ريز
با بوجار کله
با باغدار سده
با چوبدار دنبه
سوار بر بستنه ي الوار
ترا دق الباب مي کنم
اي شهر کهن!
تا در رگهاي تو به گردش درآيم
تا جوزدان، تا نياسرم
تا سرلت، تا رکني، تا تلواسگان
تا زنگ دوچرخه، تا بوق کارخانه
تا تاق تاق مس
تا عطر زعفران
تا بوي گلاب
تا ميدان نقش جهان
تا چوبه هاي دار
تا چشم هاي ملتهب
تا تن هاي آويزان
تا کوچه هاي تنگ
تا ديوارهاي بلند
تا درهاي بسته
تا چادر، تا زندان
تا تابوت، تا پولاد
تا رخوت
تا رسوب آب
تا خميازه ي رود
در دشتِ دشتي در ريگزار ورزنه
در باتلاق گاوخاني.
چرا تو را زنده رود ناميدند؟
مگر به مرداب نمي ريزي؟
بگذار تو را از نو بزايم
در قله هاي کودکي
در چشمه سار بي مرگي
و تو را تکرار کنم
تا کوهپايه هاي سبز
تا دشتهاي روشن
تا کارون همزاد
تا خليج باز
تا اقيانوس گرم
تا هواي آزاد
نه به ريگزار
نه به مرداب
نه به ...
انگشت بزن! انگشت بزن!
هرآنچه خورده اي پس خواهي داد:
تلخ ها، ترش ها و شورها
پسابه هاي رود، لجن و لاي
دروغ ها و سرنيزه ها
آه چه مي گويم من
آيا با اين بطري خالي
به مرداب گاوخاني خواهم ريخت!
يا از غرفه ي تاريک اين پل
به بيشه هاي ماربين
به شاليزارهاي لنجان
به باغ هاي سامان
به دشتهاي داران
به کوهرنگ
به زردکوه
بازخواهم گشت

تا به درياهاي آزاد بپيوندم؟

اول دسامبر 1987

بازگشت به صفحه نخست