|
طعنه
ها
فریدون
گیلانی
gilani@f-gilani.com
احساس
می کنم که همیشه در کنارم راه می روی
و
ناگهان به در می زنی که ساقه ها جان بگیرند
وقتی
در آب خیره می مانم
به موج
ها می خندی
و هر
جا فرود می آیم
بال
پریدنم را می شکنی
احساس
می کنم که از همه جا به من نگاه می کنی
و
آنقدر در من می باری
که هیچ
ملوانی
صدایم
را تا کویر نمی راند
وقتی
فرار می کردی که پله ها را پیدا کنی
بام ها
فرو می ریختند
و آدم
ها قد می کشیدند
که تو
در لبخندهایت نمیری
و طعنه
های مه آلود را نشنوی
درخت
ها چنان برهنه شده اند
که
آهنگ ها دنبال جای پایت می گردند
و
خورشید نمی داند
چگونه
به سپیده اجازه عبور بدهد
احساس
می کنم که از مدار پاروها گذشته ای
و
دریائی را به انتظار گذاشته ای
با تو
که راه می روم
شاخه
ها بزرگ تر می شوند
و فکر
می کنند که مقصد را
در
کدام هیجانی جا گذاشته ای
و آن
همه چشم را
به
کدام غروبی فروخته ای
اگر
حاشیه ی آب به تردید افتاده باشد
جای
پایت را پاک می کنم
که
چراغ های شکسته
خانه
های قدیمی را باور کنند
و لایه
های آسمانی را
به
زبانی بنویسند که دریا بفهمد.
آذر
1385
آبان
1385
|