|
زبان مخفی چشم تو
فریدون گیلانی
آن چه بی اختیار می تابید
تن برهنه ی تو نبود
تماس ممنوع بود
پیام
در حاشیه محدود بود
سلام
از پل نمی گذشت
حروف اضافه بلاتکلیف بودند
رابطه ی جمله در خانه مست
کرده بود
حرف ممنوع بود
راه ممنوع بود
طناب های نازک
پر از اعتراض نیمه کاره
بودند
در کسالت آسمان
خاطره ای که می خواست حرفی
بزند
به خوابی از آتش در آمده
بود
آن چه بی اختیار می تابید
یادگاری دستی بود که چون با
تو سخن گفته بود
به هزار اشاره عبرت عابران
شده بود
آن که در کوچه با عشق قدم
می زند
باید پناهگاه را به ابر وام
بدهد
شب آنقدر می بارد
که قد کشیدن شکوفه ممنوع
شده است
اگر این نرده ها را
در امتداد من تکثیر کنید
تن برهنه ی این دریا آتش می
گیرد
نگاهم چنان در پی این پرواز
می دود
که فرودگاه
با صدای تو آرام می شود
چمدان ها فرار کرده اند
مسافران
از کتاب ها پیاده شده اند
نخستین پرواز
شهر را با خود برده است
آن چه می تابد
باید زبان مخفی چشم های تو
باشد
با صدای چشم هایت بخوان
بلند بخوان
چنان بخوان که جهان
کرانه های تنت را آزاد کند
شهریور1384
|