|
نگاه
برهنه
فریدون گیلانی
وقتی که می خواست حضور روز
را امضا کند
مثل زمزمه ای که اعتنائی به
مرزبان نمی کند
آرام
در خود قدم می گذاشت
و تاصبح
با صلیب می خوابید که قطار
روز یکشنبه
زنگ های کلیسا را
به خانه اش نریزد
این آبگیر
هرگز به کار شکفتن
نیامده است
گنجشک هائی که از
تکان پل پراکنده می شدند
بر شاخه های خشک
جشن می گرفتند
مبادا که زلزله ای
تنفس سنگ ها را
مختل کند
وقتی که می خواست بخواند
از مناره ها شکلک می ساخت
و گاهی که به تهمت ها سلام
می داد
با دو چشم راه می رفت
که دیوارها در بکارت پیر
نشوند
و در خود بنویسند که غروب
خاکستر آشنای صبح است
اگر پاسبان ها را
مشغول کنید
برهنه تر از این
هم
می شود به دروازه
ها نگاه کرد
و بی محابا
دوست داشتن را به
همسایه سپرد
من آنقدر بدون
بلیت سوار قطار شده ام
که پنجره ها به
ریش ماموران می خندند
و یاد می گیرند
که عشق را فدای
پچپچه نکنند
وقتی که می خواست بیاید
بی اختیار صلیب می دزدید
که برای مادرش کفش بسازد
احتیاط کنید !
شهردار قاطی کرده است
گویا مسئول اتاق
شما را لو داده باشد
این آبگیر
پروازها را ثبت می
کند
فریب تابوت های
خالی را نخورید
اگر در را باز
کنیم
مهربانی زیر باران
خیس نمی شود .
مهرماه 1384
|