|
خط ماهتابی
فریدون گیلانی
حرکت را از بندر گرفتم
سرنشینان خیابان
ملوانی را از موج خواستند
که ناوگان را به دشمن فروخته بود
وعشق را
مثل آبی از انگشت ریخته بود
باد را با دست کنار زدم
آدم های برهنه
به ستاره پوزخند می زدند
و دانه های نسیم را پنهان می کردند
مبادا که غنچه ای
معاشقه ی ممنوع را شهادت داده باشد
کتاب را از خاکستر برداشتم
کوچه ها را بسته بودند
که صدای چاپخانه به خیابان نرسد
و دریا بداند که موسیقی را
شبانه به صورت عابران پاشیده اند
تکه ای از بهار را چیدم
و آنقدر به بوی گل عادت کردم
که از پرواز جا ماندم
اندام تو اکنون بستری است
که مرا
بی دغدغه
در خود بزرگ می کند
اگر توانستم چشمی را در این
باغ پیدا کنم
که نگاهش به وسعت دریا باشد
شاید از خاکستر بخواهم که بندر را بفهمد
و لنگرگاه را
به خط ماهتابی بنویسد
خزان که زبان باز کرد
من از کناره های تو عبور کردم
برگ ها که به رفتار من عادت کردند
از پیچ و خم چشم های تو گذشتم
دیدم که سطح آب
چنان آلوده است که فانوس دریائی
ترا پیدا نمی کند
خیابان ها را به هم وصل کنیم
شاید دوباره شهری ساختیم
که مثل جوانی باشد
صدایم را به تو عادت دادم
کلماتم را
از تو برداشتم
بادبانم را
در تو برافراشتم
خانه ام را
از خنده پرکردم که تو از دیوار نترسی
و آنقدر به کشتی نگاه کردم
که ملوانی از من عکس بگیرد
برگشتم
دیدم که باد و بندر را
سیل برده است
هر چه می گشتم
زمزمه ای را پیدا نمی کردم که از تو پر باشد
روی جلد خاطره ات را
به نام من بنویس
شاید صدای پای کسی
مرا از خواب بیدار کند
و بادبانی را
دوباره در من بگشاید
حرکت را از بندر گرفتم
باد را با دست کنار زدم
کتاب را از خاکستر برداشتم
تکه ای از بهار را چیدم
و آنقدر به بوی گل عادت کردم
که از پرواز جا ماندم .
آبان ماه 1384
|