|
ائتلاف
فریدون گیلانی
شب از این گونه که می گذرد
بال و پر صبح را می شکند
دل از این گونه که می گیرد
زمزمه ها را
چنان در کوچه باغ تهدید می کند
که هیچ ساقه ای در خلوت راه نمی رود
مگر که مستی بر او تیغ بگشاید
در این زبان برهنه که از تو می شنوم
شقایق ها را چنان محاصره کرده اند
که من
نه دیگر به بوی تنت نگاه می کنم
- که شهر را به روی بهار بسته
و نه دیگر اعتنائی به ماه می کنم
که خیال می کند مسافر خسته
باید با پائیز ائتلاف کند .
آبان 1384
|